نمایشگاه بین المللی کتاب
(انتشارات آوای کلار)
سالن شبستان ـراهرو ۳ـ غرفه ی ۱۳ـ
نمی دانم ستاره ی مرده ی چند نفرم!
چند بهار
فرو ریخته ام
در زمین
و تو هنوز
دلخوش به کهکشان کاغذی
از دست نوشته هایم
موشک می سازی.
((خودم و بقیه ی جماعت شاعر))
نمی دانم
این ساعت از جان من چه می خواهد
و این تکرار چرا دست از سرم بر نمی دارد
تیک تاک را می گویم
تا کی
باید بدوم به دنبال لحظه ی بعد از این
و از عقب شکلی که هم خدا بپسندد
هم کسی که صورتش را گم کرد
مگر چه کرده ام
که جز این کلاغ کسی به فکرم نیست
و خدا هم از سر ناچاری گاهی به من سر بزند
چرا نباید
هر صبح با بوسه و با این زمزمه ی تو بیدار شوم:
((اگر تنبلی کنی فرشته ها دلخور می شوند
نان و شیر سرد
و ممکن است نه به ظهر برسیم نه به میهمانی ملائک))
اصلاً چرا
وقتی می نویسم
به جای کلاغ تو نگران نباشی
وعوض آن پری کوچک
که هر پگاه پرده را کنار می زند سیاه مشق هام را تو نمره ندهی
نمی دانم
این کلاغ از کجا می داند که فعلاً باران در کجاست
و باران چرا هر جا که دلش می خواهد می رود
و حساب نمی کند که ما خیلی خسته ایم
خودم و بقیه ی جماعت شاعر را می گویم.
در عمق خواب مرده ام
و بی اعتنا به پچپچه ی روز
ردپای کلماتم را
بر باد
دنبال می کنم.
((۱))
از تنهایی ام گذشته است
اما
به انفرادی ات برمی گردم
هزار و یکمین شبم را
خودکشی می کنم
در آغوش ات
تا باور کنی
چقدر
عاشق ات هستم.
زبان های اصیل با ما می مانند و یا ما را در خود نگاه می دارند.یعنی زبان اثر ما را به بیرون اثر نمی برد.در حجم خالی ای که شاعر آنجا برایمان جا گذاشته است نگاهمان می دارد (ساکنمان می کند)و بیرون اثر را در همان حجم خالی به ما می دهد و یا ما آن را با چیزهایی از بیرون اثر پر می کنیم.و با همین مکانیسم است که زبان صاحب زبان را حذف می کند.و حیات نوشت در همین حذف است.حذف آنکه می نویسد.حذف او و امضای او.این است که نوشت های اصیل امضای صاحبشان را در دل متن و در خود دارند و نه در پای صفحه با خود.
یدالله رویایی(منِ گذشته :امضا)
در موج های پیراهن ات
گنجشک ها می خوانند یکریز
و پنجه ی آفتاب
می خراشد
خوابهایم را
مثل هر روز
چند استکان
می نوشم از برهنگی ات
کفش های لنگه به لنگه ام را می پوشم
و تا بوق سگ
نامریی می شوم
در جستجوی نان
دلگیر از سایه ها و ستاره های روز
به خانه که بر می گردم
نیستی
تو سالهاست رفته ای
و من از لبخند مرگ در آینه
می ترسم
با این همه
چند تکه از برهنگی ات را
می پوشم دوباره
و در عطر پونه های پیراهن ات
غرق می شوم.
"کلاغباز حرفه ای شده ام"با حذف و اصلاحیه چند شعر مجوز چاپ گرفت...
من
و
تو
هیچ وقت هم آغوش نشدیم
اما
از تمنای میان دو بغض کهنه
یک جنین نا آرام
شکل گرفت
در گلوی روزهای یائسه.
عیب هنر است
این کلام درک ناپذیر .
(پل الوارـ فرانسه)
از خانه بیرون زده ام
عادت بودنت را
دست کشیده ام بر سایه ی پدر بزرگ
یاد مرا
یاد معشوقه هایش را
فراموش
به قهقهه افتاده است طویل خیابان
عزاداران سپید پوش
شاهدند
در حریم روسپیان
همسرانه رد نشدی از کابوس هایم
ستاره ام را
جا گذاشتم
در گیسوانت
تنگ بشکاف آغوش رهگذرم را
دیوانه سار نیمه شب ات
دوباره
حرف می زند با دیوار.
(پروست)
(لوییز آنتر مایر)
یک شعر از مجموعه ی در دست چاپ"کلاغ باز حرفه ای شده ام"
تو که می دانستی
سقف اتاق های هفته ام را
از تکه پاره های قهقهه ات
ساخته بودم
پس چرا از ارتفاع خواب هایت
پرتم کرده اند
در تیما رستان هفته ی جمعه ها
جمعه ی درختم پرید از خاطر پرنده ها
جمعه ی از هزار وارونه بنویسم باید روی حسرت دیوار
جمعه ی بریدن پاهای راه
جمعه ی هی باید بنوشم ات از لبان برکه ی ماه تاب
جمعه ی نیست
نبود
شاید رفت!
یک شعر از روبر دسنوس(1900-1945)به ترجمه ی احسان مهتدی(چاپ درشماره ی هفدهم مجله ی بین المللی ادبیا ت"نوشتا"):
به قدری دیده ام رویای تو را
به قدری دیده ام رویای تو را که دیگر /غیر واقعی شده ای
آیا هنوز برای رسیدن به آن تن جاندار
وبوسیدن آن دهان زمان باقی ست
برای تولد صدایی که برای من سخت عزیز است ؟
به قدری دیده ام رویای تو را که بازوان ام
برخورده به هم بر سینه ام
در به آغوش کشیدن سایه ی تو
شاید با کناره ی اندام تو نیفتد اندازه
ودر برابر ظهور راستین آن چه که من را
تسخیر کرده و حکم رانده است بر من
سال ها و روزها ممکن است که من تنها سایه ای شوم.
آه ای ارزش احساسات!
به قدری دیده ام رویای تو را که حالا دیگر
قاعدتا زمانی نیست برای بیدار شدن.
ایستاده می خوابم
بدن ام در معرض تمام ظواهر زندگی و عشق و تو
تنها کسی که هنوز مهم است برای من.
به سهولت کمتری لمس می توانم کرد/پیشانی ولب های تو را
از لمس اولین لبان واولین پیشانی که ممکن است
برخورد کنم با آن به اتفاق.
به قدری دیده ام رویای تو را،راه رفته ام ،حرف زده ام
خوابیده ام با شبح تو
که دیگر هیچ نمی توانم بود/مگر شبحی در میان سایر اشباح
وصد بار سایه تر از سایه ای که راه می رود
وشادمانه راه خواهد رفت
بر سطح ساعتِ آفتابی ِ زندگی ِتو.
همه چیز ما را بر این باور سوق می دهد که شرایط خاصی از ذهن وجود دارد که در آن بین مرگ و زنده گی ، واقعیت و رویا ، گذشته و آینده ، گفتنی ها و نا گفتنی ها ، ارتفاع و ژرفا تناقضی احساس نمی شود .
" آندره برتون"
یک شب سال در سال 1919 آندره برتون از شنیدن جمله ای که ((به پنجره ی ذهنش زد)) تکان خورد . تصویر محو شد ، ولی جمله در یادش ماند : ((پنجره مردی را دو تکه کرده است )) . این مکاشفه ی عجیب با یک تصویر بصری همراه بود و بلافاصله بعد از آن چند جمله ی بی ربط دیگر ، بدون اراده ی آگاهانه ی او ، به ذهنش آمد .از آنجا که برتون با شیوه های روانکاوی فرویدی آشنایی داشت ، سعی کرد این جریان خودسر تصاویر را بدون دخالت عقلانی خود آزادانه مجال جولان بدهد .شرح مکتوب این تجربه را که بعدها ((متن خودکار)) نام گرفت ، دادائیستها بی درنگ پذیرفتند .ولی در حقیقت اولین نفس یک جنبش تجربی مصمم تر بود به نام سورئالیسم .
قالب بیان آرتور رمبو در طی سه سال دوران شاعریش( از 17 تا 20 سالگی ) تحولی شگفت یافته و تغییری عجیب کرده است. در تاریخ ادبیات فرانسه نام او را به عنوان یکی از پیشوایان مکتب ((سمبولیسم)) و نیز یکی از پیشاهنگان طریقه ی ((سورئالیسم)) یاد می کنند.
شعری از آرتور رمبو(1891-1854) ترجمه ی نادر نادرپور :
همین که زمستان آمد ،به واگن کوچک سرخ رنگی می رویم که
بالش های آبی دارند . با هم خوش می گذرانیم و در گوشه ی مخملی واگن
لانه ای از بوسه های وحشی می سازیم .
تو چشمانت را می بندی تا از پشت شیشه ، دهن کجی اشباح شب را
که همچون انبوهی از شیطانها و گرگان سیاه ، پست و درنده خویند ،
نبینی .
آنگاه ، حس می کنی که گونه ات خراشیده شده و بوسه ی کوچکی
مانند عنکبوت سرگشته ، روی گردنت می دود .
سرت را خم میکنی و به من می گویی : ((بگیرش!))
و آنگاه هر دو دیر زمانی می کوشیم تا جانوری را که اینهمه راه می رود ،
پیدا کنیم !
و شعری از خودم :
برای ادامه دادن در نبودن ات
از آسایشگاه ارواح
می زنم بیرون
خیابان های غروب را قدم می زنم
بام - داد هایم را
برای ادامه دادن در نبودن ات
ساعت ها
ساعت ها می ایستم
روی پلی که دست هایمان را فاصله داد
شعرهایم را
می نویسم بر باد
تا تو سوار بر قایقی سوخته
پارو بزنی
آسمان رودخانه را
برایم دست تکان بدهی
و دوباره دور شوی
دور
دور
در موج های غروب .